بخش اول - فصل دوم - قسمت 4.3 (جدید) سیاوش درخشان
بخش اول : تعطیلات تابستانی
فصل دوم : بازگشت کسی که نباید می رفت
قسمت 4.3 : باز گشت گریندل والد
کارلین دوباره به شکل یک انسان در آمد و با ناز دخترانه خودش را مرتب کرد . مالفوی با لحن بدی پرسید :
-- باهاش چی کار کردی ؟
کارلین گفت :
-- فرستادمش به جایی که لایقش بود . خب حالا بگو ببینم آقای مالفوی تو را کجا بفرستم ؟ پیش لرد سیاه یا پیش پاتر ؟ کدام را ترجیح می دهی ؟
مالفوی به لرزیدن افتاد و با لکنت گفت :
-- لطفا به حرفم گوش کن . خواهش می کنم .
کارلین با حرکت زیبایی بر روی یک مبل نشست و گفت :
-- باشه . به حرف هایت گوش می کنم . فقط برو چوبدستی من را برایم بیاور .
مالفوی با حالتی منزجر از اینکه کسی بهش دستور داده " به سمت جایی رفت که تا چند لحظه پیش هری آنجا ایستاده بود . چوبدستی را از روی زمین برداشت . باور نمی کرد آن چیزهایی را که دیده بود . هری توانسته بود جادوی بی صدا را تشخیص دهد . جلوی طلسم شکنجه گر " با اون قدرت زیاد مقاومت کند . مقاومت که نه . یعنی اصلا طلسم را احساس نکرد . بعدش غیب شدن در جایی که طلسم ضد غیب شدن دارد . پس پیام امروز و گرگینه ها دروغ نگفته بودند . اون قدرت آپارات در منطقه ممنوعه را دارد . بعدش مقابله با اون طلسم عجیب آبی رنگ . اجرای طلسم به زبان مارها . به نظر طلسم آگوامنتی می آمد . حمله کردن با دو چوبدستی به صورت همزمان . و عجیب تر از همه خلع صلاح کردن پرنسس کارولین .
حتی به چشمانش باور نمی کرد . یعنی واقعا هری به این حد قوی شده است . آیا هنوز هم زنده است ؟ پرنسس چه بلایی بر سرش آورد ؟
-- داری اونجا چی کار می کنی ؟
مالفوی سریع برگشت و چوبدستی را به پرنسس داد . بعدش بر روی مبل روبرویی نشست . کمی فکر کرد و آرام گفت :
-- شما چیزی از طلسم جعبه سیاه شنیده اید ؟
کارلین گفت :
-- نه . چیزی نشینده ام .
مالفوی گفت :
-- شما من را می کشید . من می دانم . من را می کشید چون من دیدم که پاتر در مقابل شما ایستادگی کرد . درسته ؟
کارلین با حالت بی تفاوتی گفت :
-- من اگر لازم باشد حافظه ات را پاک می کنم . ولی به خاطر خیانت می کشمت . الان هم نشستم که آخرین حرف های زندگیت را بزنی .
مالفوی با حالت مسخره کننده ای گفت :
-- شما خوب می دانید که لرد سیاه می تواند حافظه های اصلاح شده را بخواند . پس برای همین من را می کشید . فقط می خواستم بگم " طلسم جعبه سیاه حافظه من را به صورت واقعیت حفظ می کند . یعنی درون یک شی . بعد از مرگ من " اون شی به دست لرد سیاه می رسد تا واقعیت را بداند .
کارلین عصبی به نظر می رسید . مالفوی دوباره همان حالت قدیمی " یعنی حقیر بودن دیگران را نسبت به خود گرفت و با صدای کشداری گفت :
-- من با شما معامله می کنم . شما پاتر را بر گردانید و به کار من کاری نداشته باشید . من هم در عوض همه چیز را فراموش می کنم و مثل سابق برای شما احترام قائل می شوم . فکر کنم ارزش داشته باشد . چون قدرت شما به زیر سوال می رود .
**************************************
رون گفت :
-- به نظر من " بعد از اینکه هری را به عنوان ابر جادوگر پذیرفتند . اون وقت بهش بگیم ممکن است آرتیموس چه تصمیمی داشته باشد .
هرمیون :
-- به نظر من هم بهترین کار همین است .
ناگهان هرمیون از جا پرید و به اطراف نگاه کرد . رون و جینی هر دو بلند شدند و به هرمیون نگاه کردند . رون :
-- چی شده ؟
جینی :
-- چه اتفاقی افتاده ؟
هرمیون در حالی که رنگش پریده بود " گفت :
-- یک صدا شنیدم . صدا در مغزم بود . مطمئن هستم . شما صدایی نشنیدید ؟
رون با قیافه احمقی شانه به نشانه منفی بالا برد . جینی :
-- هرمیون فکر می کنم " تو به کمی استراحت نیاز داشته باشی .
هرمیون :
-- اون صدا ازم کمک خواست . گفت : تو باهوشی کمکم کن . هری نمی فهمد .
رون با ترس به هرمیون نگاه کرد و پرسید :
-- نکنه تو هم زبان مار ها را یاد گرفتی ؟
در لحظه دیگر هرمیون و جینی هر دو به رون بد و بیراه می گفتند . به حدی داد و بی داد کردند " که بزرگتر ها مداخله کردند . هر کدام به سمتی روانه شده بودند .
هرمیون به شدت در فکر خود غرق بود . او صاحب صدا را تشخیص داده بود ولی این نمی توانست واقعیت داشته باشد . او مرده بود .
********************************************
-- ارباب اجازه هست ؟
لرد ولدمورت به سمت صاحب صدا برگشت . دختر جوان گفت :
-- بعد از تحقیق مطمئن شدیم که احتمالا دورینت شناسایی شده است . از موقعیتش هم اطلاع نداریم .
لرد سیاه در مقابل پنجره تمام قدی تالار ایستاده بود و به باران نگاه می کرد . لرد سیاه :
-- باشه .
دختر جوان گفت :
-- ارباب " کنت برام استوکر آمدند . اجازه شرف یابی می خواهند .
لرد ولدمورت با حالت پیروزمندانه ای لبخندی زد و گفت :
-- بله . بگو بیایند . انتظارش را می کشیدم .
دختر جوان تعظیم کرد و عقب عقب از اتاق خارج شد . چند لحظه بعد سه فرد میان سال با موهای سپید و سیه " وارد شدند . هر سه بسیار اشرافی به نظر می رسیدند . شنل ها را به دور خود پیچیده بودند .
صورت هایشان سرد و بیش از اندازه رنگ پریده بود . پایین چشمانشان کبود بود . لب هایشان بی اندازه سرخ بود .
فرد وسطی کمی جلو آمد و گفت :
-- جناب لرد . آیا واقعا این ممکن است . ما همه فکر می کردیم شما نابود شده اید . ولی مشخصا ما قدرت شما را کم تر از آنچه بود تلقی می کردیم .
لرد ولدمورت لبخندی زد و گفت :
-- بله . فکر کنم همین طوره کنت عزیز . خب دوست قدیمی خیلی وقت است به من سر نزدی . زودتر از اینها انتظار دیدنت را می کشیدم .
کنت برام استوکر گفت :
-- جناب لرد من بابت دفعه قبل از شما معذرت می خواهم . آفتاب خیلی دیر غروب کرد .
لرد ولدمورت قهقه ای زد که باعث شد کنت یک قدم عقب برود . بعد گفت :
-- کنت عزیز سعی کن هیچ وقت به من دروغ نگی . تو نیامدی برای اینکه ترجیح می دادی به آلبانی بروی . ولی وقتی فهمیدی آلبانی هم به سوی من گرایش دارد " تصمیم گرفتی مانند سابق عمل کنی . درست می گویم ؟
از قیافه کنت می شد حدس زد که حرف های لرد سیاه کاملا درست بوده است . کنت لبخند زشتی زد و با حالت چاپلوسانه ای گفت :
-- جناب لرد شما مثل همیشه همه چیز را می دانید . ولی من به شما وفادار خواهم ماند . باور کنید مدت ها است که قوم خاص جلوی تغذیه ما را گرفته است .
لرد سیاه آهسته آهی کشید و گفت :
-- درسته قوم خاص دارد با من مخالفت می کند . سعی دارد پیروان من را عذاب دهد . مطمئن باش جناب کنت مخالفان من سزای عملشان را می بینند .
مخالفان من به سرنوشت ملکه طبیعت قبلی دچار خواهند شد .
کنت گفت :
-- جناب لرد . پس واقعیت دارد که شما ملکه طبیعت را کشته اید . مهم نیست . حالا من و پیروانم خواستار اتحاد با شما هستیم . ما همیشه به شما وفادار بودیم .
لرد سیاه گفت :
-- نگو وفادار بودید . شما آن زمان که حدس می زدید من در جنگل های آلبانی هستم " کجا بودید ؟ شما به من احتیاج دارید . اگر من به شما ها کمک نکنم " همگی تا چندی دیگر نابود می شوید .
کنت تعظیمی کرد و گفت :
-- بله . ما به کمک شما احتیاج داریم . ما همه از یک قطار هستیم . اگر شما به ما کمک نکنید از چه کسی باید کمک بگیریم ؟
لرد سیاه با ملایمت گفت :
-- باشه کنت عزیز . فقط من خودم برای شما برنامه ریزی می کنم . نمی خواهم حتی یک نفر از شما را از دست بدهم .
کنت با لبخندی که دندان های بلندش را به نمایش می گذاشت " گفت :
-- مطمئن بودم که می توانم به کمک شما حساب کنم . هر چه شما امر بفرمایید همان است .
******************************************
کارلین گفت :
-- خب جناب مالفوی " من نمی توانم پاتر را برگردانم . اون تا حالا مرده . حدود نیم ساعت است که من تبعیدش کردم به دنیای غوم ویژه اجنه . می شود گفت 30 سال است که اونجا زندانی است .
مالفوی از ترس برخود لرزید . افکارش بهم ریخته شده بود . یعنی واقعا هری مرده بود . من مقصر بودم . اگر نگفته بودم بیاید اینجا " الان زنده بود . دراکو نگاه دردمندانه ای به کارلین کرد و با شجاعت بی سابقه ای گفت :
-- تو چند درجه از مراحل انسانی پست تری . تو ...
کارلین با لحن هشدار دهنده گفت :
-- درست صحبت کن . البته درست فهمیدی من از عوالم انسانی پایین تر هستم .
و شروع به خندیدن کرد . مالفوی باز در فکر فرو رفت . باید می توانست هری را به نوعی نجات دهد . در این دنیا هر دقیقه مساوی یک سال است در آن دنیا . تازه هیچ انسانی نمی تواند در آن دنیا بیشتر از یک هفته زنده بماند .
ناگهان صدای پرنسس افکار مالفوی را بهم ریخت .
-- بی خود تلاش نکن . دیگر هری پاتر وجود ندارد .
با لبخند شیطانی اضافه کرد :
-- احتمالا الان حدود سی سال است که جسدش در دنیای غوم ویژه اجنه پوسیده است .
ناگهان سوز عجیبی اتاق را فرا گرفت . نور کمتر شد . احساس ضعف در بدن هر دو به وجود آمد . صدای زوزه باد کاملا شنیده می شد . اتاق وحشتناک شده بود . کارلین با ترس به اطراف نگاه می کرد . آیا دیوانه ساز ها حمله کرده بودند ؟
ولی این حالت با اینکه شبیه حالت حمله دیوانه ساز بود " در عین حال نیز بسیار متفاوت بود .
اتاق را مه رقیقی گرفت . دیگر مطمئن بودند که حمله دیوانه ساز در میان نیست . دراکو به پرنسس نزدیک شد .
-- مالفوی اینجا چه خبر است ؟ من اصلا احساس خوبی ندارم .
مالفوی با ترس گفت :
-- نمی دانم . می گم بیا بریم . زودتر بیا بریم .
کارلین سری تکان داد و به سمت در رفت . لحظه ای دستگیره در را در دست گرفت . ناگهان جیغ کشید . دراکو سریع پرسید :
-- چی شد ؟
پرنسس با ترس گفت :
-- دستگیره بیش از اندازه سرد بود . اصلا نمی شود بهش دست زد .
دراکو به سرعت به سمت پنجره رفت . پنجره آبی رنگ شده بود . دراکو حدس زد که پنجره نیز باز نمی شود . چوبدستیش را به سمت پنجره گرفت و پنجره را منفجر کرد . ولی هیچ اتفاقی نیافتاد . دراکو با لحن نا امیدی گفت :
-- وقتی شیشه خرد نمی شود " یعنی ما به هیچ صورت نمی توانیم از اینجا فرار کنیم .
مه غلیظ تر شده بود . در یک قسمت خاص از اتاق مه بسیار غلیظ شده بود . کارلین دوباره به همان شبه تبدیل شد . ولی نتوانست از هیچ جا فرار کند . دوباره به شکل انسانیش در آمد . با صدای هراسانی گفت :
-- ما اینجا زندانی شده ایم .
دراکو گفت :
-- من درخواست کمک می کنم .
آستینش را بالا زد . دستش را بر روی علامت شومش گذاشت . علامت سه بار فلش زد . دراکو گفت :
-- الان گروه نجات می رسند . من خیلی سردمه . چه اتفاقی دارد می افتد ؟
************************************
-- الستور " من نمی توانم به پذیرم که انجمن اون را نابود کند . همه جامعه جادوگری به اون امید دارند که اسمشونبر را نابود کند .
مودی آرام به مک گنگال گفت :
-- از کجا معلوم که اون به سمت اهریمن برود ؟
مک گونگال با عصبانیت گفت :
-- کاملا مشخص است . تمام حرکاتش را بررسی کردم . بعد از اظهارات عالی فینیاس نایجلوس هم دیگر امیدی ندارم به سمت دیگری برود .
مودی گفت :
-- نمی توانیم قایمش کنیم ؟
مک گونگال با لحن ناراحتی گفت :
-- از دست انجمن ابر جادوگر ها نمی توانیم فرار کنیم . هر کجا که برود پیدایش می کنند .
همه در فکر فرو رفتند . لوپین گفت :
-- فقط می توانیم امیدوار باشیم در روز تولدش به سمت پلیدی نرود . راستی دقیقا تولدش کی است ؟
مک گونگال به سرعت گفت :
-- دوازده روز دیگر .
**********************************
دراکو و کارلین منتظر گروه نجات بودند . کارلین با لحن غیر عادی گفت :
-- فکر نمی کنی " گروه نجات کمی دیر کرده است .
دراکو به سختی گفت :
-- همین طوره .
ناگهان همه جا شروع به لرزیدن کرد . لرزش بیشتر شد . مه غلیظ تر شد . سرما گزنده تر شد . دراکو بر روی زمین افتاد . کارلین با حیرت به اطراف نگاه می کرد . هیچ کدام نمی فهمیدند چه چیزی در انتظارشان است .
مه در نقطه به شکل ابر در آمد . ابر با تلفیق گردبادی شروع به چرخیدن کرد . چرخیدن ادامه یافت . ابر داشت کم کم شکل می گرفت . شکل یک انسان غول پیکر . رگبار در بیرون شروع شد . صاعقه بس عظیم تمام اتاق را لحظه ای روشن کرد . گویی صاعقه در اتاق فعال شده بود . چند لحظه بعد صدای مهیب آذرخش پرنسس و دراکو را لرزاند . از غلظت مه کمتر شد . زمین از لرزیدن باز ایستاد .
هر دو تلاش می کردند ببینند پشت آن مه چه چیزی است . مه رقیق تر شد . رقیق تر . دراکو فریاد خفه ای زد . در پشت مه پیکره فردی ظاهر شده بود که بر روی مبل نشسته است . هنوز قدرت تشخیص وجود نداشت . فرد یک پایش را بر روی دیگر گذاشته بود . دست هایش را بر روی دسته مبل گذاشته بود .
قبل از اینکه مه شروع شود " اصلا مبلی در آن قسمت اتاق وجود نداشت . کارلین :
-- تو کی هستی ؟ فکر نکن می توانی از پس من بر بیایی . من قدرتمند هستم .
ناگهان از شخصی که بر روی مبل نشسته بود " صدای فیس فیسی شنیده شد . دراکو و پرنسس به سرعت زبان پاراسل را تشخیص دادند . ولی در این اتاق ماری وجود نداشت . شاید فرد مرموز فقط زبان مار ها را بلد بود . کشیده شدن چیزی بر روی شانه دراکو او را از افکارش خارج ساخت . آرام برگشت . در جا خشک شد . حتی نتوانست فریاد بکشد . کارلین که متوجه دراکو شده بود " به سرعت به پشت سرش نگاه کرد . جیغ کوتاهی کشید . هزاران مار در هر شکل و اندازه ای پشت سرشان وجود داشت .
پرسیدی من کی هستم ؟
صدا بسیار آشنا بود . بی روحی از صدا قابل تشخیص بود . مو بر تن دراکو سیخ شد . این صدا او را می ترساند .
کارلین خشک شده بود . نمی توانست باور کند . این امکان نداشت . این صدا دیگر وجود نداشت .
مه رقیق تر شد . حالا دیگر می شد " فرد مرموز را تشخیص داد . دراکو و کارلین هر دو با تعجب نگاه می کردند .
من حدود سی سال پیش خودم را به شما معرفی کردم . با هم دوئل کردیم . شما هم من را به سی سال تبعید عذاب آور اجباری فرستادید .
کارلین با صدای جیغ مانندی گفت :
-- این امکان ندارد . امکان ندارد . هیچ انسانی نمی تواند بیشتر از چند روز آنجا دوام بیاورد .
صدا گفت :
خب بهتره در محیط دوستانه تری با هم صحبت کنیم .
صدای بشکنی شنیده شد و ناگهان اتاق روشن شد . سرما از میان رفت . همه چیز به حالت عادی در آمد . دراکو به پشت سرش نگاه کرد . مارها مانند دیوار برجسته ای از مجسمه شده بودند . همه خشک شده بودند . گویی به نوعی اتاق تزیین شده بود . سرش را برگرداند . هری پاتر بر روی مبل شیکی به صورت پر جذبه ای نشسته بود . کاملا جا افتاده به نظر می رسید . مشخص بود که کاملا مرد شده است . جلوی موهایش یک کمی سفید شده بود . به نظر می رسید قدش بلند شده است . می توان گفت خوشتیپ و خوش قیافه شده بود . البته واژه جذاب بهتر بود . لباسش خیلی عجیب بود . دراکو این لباس را فقط در تن شاهزاده ها دیده بود . فقط یک کلاه کم داشت که روی سرش بگذارد . عصای مشکی رنگ زیبایی دستش بود . بالای عصا یک افعی بود که دهانش را باز کرده بود و آماده حمله بود .
بسیار خونسرد به نظر می رسید . صدایش هم که بی روح شده بود . بدنش هنوز شفاف بود . یعنی حالت جامد نداشت . گویی هری نوعی توهم بود .
-- پس تو فاول ها را پیدا کردی ؟
کارلین در حالی که می خواست آثار حیرتش را سرکوب کند " این حرف را زده بود . چند لحظه بعد ادامه داد :
-- این عصا متعلق به خاندان فاول است .
هری با صدای خونسردی گفت :
کاملا درست است . پرنسس شما از موناکو تشریف آورده اید ؟
کارلین دیگر نتوانست حیرت خود را مخفی نگه دارد . با صدای جیغ مانند گفت :
-- چرند نگو . امکان ندارد در آنجا آرتیموس بتواند به سراغت بیاید . اصلا امکان ندارد تو زنده مانده باشی .
هری با آرامش گفت :
چند حس مختلف باعث زنده ماندن من شد . ولی پرنسس عزیز مطمئن باش که بهت نمی گویم که چه طور زنده ماندم و چه طور در حال حاضر رو به روی شما نشسته ام .
کارلین گفت :
-- باشه . یک بار دیگر امتحان می کنم .
کارلین به دوباره به شبح تبدیل شد . با سرعت به طرف هری رفت . مانند دفعی قبل از بدن هری گذشت . ولی این بار هری غیب نشد . فقط لبخند شیطانی تحویل کارلین داد و با صدای بی روحی گفت :
پرنسس عزیز این حقه ها دیگر قدیمی شده است .
هری عصایش را تکان داد . از دهان افعی بخار خاصی بیرون آمد و شبه کارلین را در اختیار گرفت . کارلین به شکل انسانیش در آمد . بخار از بین رفت . برای اولین بار آثار ترس کاملا در چهره کارلین مشهود بود .
ناگهان در اتاق منفجر شد . در آستانه در لرد ولدمورت با قامتی بلند ایستاده بود . چند لحظه تک تک حاضرین را از نظر گذارند . آرام وارد اتاق شد . بر روی مبلی رو به روی هری نشست و گفت :
-- هری پاتر می خواهم بدانم چرا دعوت من را برای ملاقات رد کردی ؟
هری با آرامش گفت :
نیازی نبود که شما را ملاقات کنم .
لرد ولدمورت گفت :
-- دراکو برای چی تقاضای کمک کردی ؟
قبل از اینکه دراکو بتواند جواب دهد " کارلین از روی زمین بلند شد و گفت :
-- ارباب " دراکو در خطر بود . من نجاتش دادم .
لرد :
-- تو حرف نزن . بعدا به حسابت می رسم .
دراکو هنوز به شدت در فکر فرو رفته بود . چرا پاتر غیر جامد است . چر ...
ناگهان چشمان هری با چشمان دراکو در هم آمیخته شد . دراکو احساس کرد " دارد از زمین جدا می شود . در لحظه ای بعد خود را در اتاق نسبتا تاریکی دید . باور نمی کرد . اینجا کجا بود . لحظه ای بعد متوجه شد ماری مانند طناب دور بدنش پیچیده است . ناگهان گرنجر را دید که دارد به سمتش می دود . گرنجر کاغذی در دست داشت .
گندزاده چوبدستیش را به سمت مالفوی گرفت و گفت :
-- مالفوی خفه می شی و هیچ حرفی نمی زنی . تا هری بیاید . فهمیدی یا نه . اون تو نامه ای که همین الان جلویم ظاهر شد " نوشته که از تو مواظبت کنم تا بیاید .
